یک تابستان: شاگرد اوس هادی!


#غلامرضا فروغی نیا

#طبستان وقتی دبیرستان تعطیل شد مامانم رو هل دادم که یه جایی تو یه تجارت کار کنه. وقتی مامانم با بابام مشورت کرد اولش مقاومت کرد ولی بالاخره وقتی فشارم رو دید تونست تحمل کنه. بیرون و بگو:
– برو ببین داری چیکار میکنی
ابتدا یک قابلمه آماده کردم و دو کیلو لوبیا در آن ریختم و زیر پا گذاشتم. بعد یک روز مرا در آب جوش نگه داشتند تا دفعه بعد که آمدند، میز را به خیابون بردم، کمی خجالت کشیدم، اما اولش بد نبود، هرچند راضی نکردم، چون چشمان مادرم بود. سنگین بود و او به مخلوط کردن ادامه داد:
-آفتابه هزینه لحیم کاری است!
سه روز بعد لوبیاها را جمع کردم و «سرتاسری» خریدم و در جعبه گذاشتم و در خیابان استفاده کردم. مشتری هم داشتم. بیشتر بچه‌های همسایه بودند، اما اینجا بدتر از قبل بود، چون بچه‌های بد شانس کمی داشتند و تکه‌هایی را پرت می‌کردند تا من یک سوزن در آن فرو نکنم و آنها شکننده شوند. به دلم نشست و قبل از ظهر میز را جمع کردم و آوردم خانه، مادرم خندید و گفت:
– بشین کتاب درست بخون، سال دیگه سال سختیه!
حالم خوب نبود. روز بعد عمویم یک لباس مکانیکی قدیمی پوشید، آن را پوشیدم و به چند کارگاه صافکاری و مکانیک رفتم به این امید که بالاخره مکانیک یا صافکاری را یاد بگیرم.
اوس ناصر در افتتاحیه گاراژ مشتیها مرا پذیرفت، اما اصرار داشت که دستمزد تابستان امسال را نپردازم و به امر و نهی گوش فرا دهم و بشنوم که سال بعد که بروم آنجا حقوق می گیرم.
قبول کردم از صبح کتک می زدم و توی سوراخ دهان اوس ناصر روغن و روغن زدم و زیر گرمای آفتاب بودم: سیاه! بعد از یک هفته بابام دیگه اجازه نداد و گفت:
– پسر، گرمازدگی می گیری و دست ما می افتی، نمی خواستیم اینطور بزرگ شوی.
البته به پدر و مادرم نگفتم که خبری از حقوق نیست!
چاره ای نبود. بدون دغدغه دوباره از بلوک کارگری، خیابان اصلی حصیرآباد شروع کردم و برای یافتن کار و تابستان به همه جا رفتم.
دو هفته از تعطیلات دبیرستان می گذرد و هنوز غرور یافتن و به دست آوردن شغلی برای حمایت از من رها نشده است.
خسته و کوفته به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در ۴۰۰ واحد رفتم که بسیاری از بچه های محل در تعطیلات آنجا غذا خوردند. طعم هوای سرد کولر نسبت به پنکه سقفی خانه ما متفاوت بود. باد سرد کولر به صورتمان می زند و حالمان را خوب می کند، مثل این است که در گرمای اهواز مدام آب یخ می نوشد و سیر نمی شود.
ناامید پشت میز مطالعه نشستم و یک کتاب تاریخ را از قفسه بیرون آوردم، تصاویر او مرا غرق کرد. به اسم کتاب نگاه نکردم اما در نقاشی هایش گم شدم بوی کاغذ تازه طعم عجیبی داشت. حتی اگر نمی خواستی کتاب را بخوانی، می خواستی آن را در دست بگیری و ورق بزنی. یکی به کتفم زد، به ذهنم رسید مسعود کفتری بود. پسر محلی و همکلاسی های مدرسه ابتدایی. با دمپایی به کتابخانه آمد. به طور معمول ما همه کفش ها را می پوشیدیم، اما او بسیار قلدر و مراقب بود با اندام بزرگی که معمولاً هیچ معلم یا مدیری با او روبرو نمی شد.
خندیدم و نشان دادم که از دیدنش خوشحالم. او را کشیدم که بنشیند، بامزه نشست، صحبت کردن در کتابخانه سخت بود و باید سرت را تکان بدهی تا سکوت آنجا را به هم نزنی. او گفت که با پدرش کلنجار می رود و روحیه اش گیج شده است. بلند شدم و حاضر شدم تا به پارک کنار کتابخانه بروم. روی نیمکت سیمانی زیر سایه درختی نشستیم، او را دلداری دادم و حتی صبح از پدرم و کیفش به پشتش زدم. در دوران مدرسه همیشه در دامان ما بود و از ما حمایت می کرد، کودکی آشنا بود. احوالم را پرسید، گفتم سال بعد می روم دبیرستان رهنما و بیست و چهار متری، هنوز دنبال کار بودم.
– چه نوع کاری؟
از مغازه حبوبات فروشی و مغازه گاراژهای مش ناصر به او گفتم. کمی خندید و سرم را روی سرم گذاشت و در آخر گفت:
– آیا در یک مغازه خیاطی شاگرد هستید؟
گفتم:
– این بهتر است!
در حالی که فکر می کرد دستی به پشتم زد و گفت:
– بیا بریم!
– جایی که؟
– چی داری؟ مگه نگفتی کار میخوای؟
او تسلیم نشد و در یک لحظه دیدم که موتور گازی اش را ترک کرده و از شیب حصیرآباد بالا می رود. پریدم پایین و هل دادم.مسعود با زور ایستاد و با روشن شدن دوباره موتور عرق از سرش جاری شد. می خواستم موتور را رها کنم. باد گرمی به صورتم می‌وزید، اما امید به یافتن شغل تابستانی غرورم را جلا داده بود.

به کوچه چهارم “حصیر آباد” وسط خیابان رسیدیم که مسعود ایستاد. روبروی یک خیاطی کوچک. در ویترین شیشه ای که قسمت زیادی از عرض مغازه را دارد، چند شلوار مردانه بود. رنگ های مختلف. کت و شلوار در رنگ های سنگین نشان داده شده است.
مردی از پشت شیشه به ما نگاه کرد.به مسعود خندید و دستش را بالا برد.چهره درشتش حتی بیشتر از قاب شیشه ای مغازه ابهت او را نشان می داد.من ناگهان متحیر شدم. رفتم مغازه پشت مسعود. در با فریادی بلند باز شد، در همان حال مردی که بعداً مسعود او را «اُس هادی» معرفی کرد، پشت میز چوبی بلندی که پارچه ضخیمی روی آن کشیده شده بود، درز یک پاچه شلواری با شور خاصی. گوشه میز روی زمینی سنگی آهنی قدیمی بود و بوی پارچه سوخته در هوا می پیچید.
مغازه کوچکی در طرف دیگر چرخ خیاطی بود که با نخ های آویزان در همه رنگ ها جلب توجه می کرد و پشت آن انبوهی از پارچه های رنگی روی هم افتاده بود.
روی چهارپایه گوشه ای پشت درب ورودی، یک دسته روزنامه توجهم را جلب کرد. تعجب کردم اما بعدا دلیلش را پیدا کردم.
آن روز اوس هادی را مثل یک خیاط معمولی نیافتم و این تصور هر روز رنگ دیگری به خود می گرفت، حرف هایش شبیه حرف های مغازه دارها نبود و رفتارش با مردم او را برایم متمایزتر می کرد. با لبخندی که روز اول بر لبانش نقش بست، مرا دید و سپس تمام روز سعی کرد با نصیحت هایی که کرد، چشم انداز را که برایم مهمتر بود، مطالعه کند. خیاطی او تا حدی توسط مشتریانی که شلوار سفارش می دادند استفاده می شد و من اصلا نمی توانستم قسمت دیگر را درک کنم.
ظهر مردی میانسال دوچرخه سوار وارد مغازه شد و نوشته ای از اوس هادی خرید، یک دور مطالب را با هم مرور می کردند و اصلاحات و توضیحات را می دادند. جملات بر چهره هادی حاکم می شد، گاهی عصبانی می شد و صورتش تیره و سرخ می شد و کمی بعد لحنش آرام و مانند معلمی نصیحت می کرد و نصیحت می کرد. چند روز بعد همین دوچرخه سوار روزنامه ای برایش آورد که در صفحات داخلی آن مطلبی نوشته شده بود «شهرها».
اولین بار که اسمش را دیدم تعجب کردم و بارها و بارها صفحه روزنامه را نگاه کردم.
نمی‌توانستم هضم کنم که مردی که تمام وقتش را در روز صرف دوختن نخ و سوزن می‌کند، روحیه سرکوب درد و رنج اطرافش را در روزنامه دارد. و بگذار دست مشتری را بگیرد و شروع کند!
یک بار متوجه تعجب و کنجکاوی من شد با لبخندی سیاستمدار رو به من کرد و گفت:
– شب ها گاهی درد مردم را از زبانشان می نویسم. من دوستدارم بنویسم. شاید یک گره پاره شود، این یک نوع درز است، مردم گرفتار می شوند، بالاخره یکی باید بنویسد، من امروز می نویسم و ​​فردا شما بنویسید، بالاخره شاید شهردار یا استانداری و شاید حتی وزیری زنگ بزنند. وکیل و التیام دهنده درد مردم ..
در حالی که چشمانش را تیز می کرد، همزمان قیچی را در مرکز پاپیون پارچه قرار داد تا تکه ای از آن را برش دهد، سپس ناگهان سرش را از پارچه بیرون آورد و به داخل کوچه پیچید و به گنداب اشاره کرد. کنار پیاده رو جمع شد و گفت
– ببینید این تصفیه خانه فاضلاب چه فاجعه ای است؟
سپس به سمت کابل‌های پیچ‌دار روی پایه برق چرخید و با چهره‌ای که صورت سفید درخشانش کمی عرق کرده بود، ادامه داد.
-تا کی اینجوری میشه؟ می نویسیم و می دهیم، همان خبرنگار می رود کف می زند و فردای آن روز می آورد.
سکوتی بین ما حاکم شد.فقط صدای پنکه دستی بود که گوشه مغازه نیم دایره درست می کرد و باد نیمه گرم چنان پخش می شد که احساس می کردم عصبانی شده است.از روی کنجکاوی پرسیدم:
-اوس هادی برای خودت چیزی می نویسی؟ درد دل، شعر، خاطره… در این مطالب؟
انتظارش را نداشت، لااقل حیا بین ما تا اینجا به این حد نرسید که به مرز خصوصی اش برسم. اما ناخودآگاه صورتش باز شد. انرژی عجیبی در او یافتم و او بدن بلندش را خم کرد و دفتری از زیر انبوه پارچه های بریده شده روی طاقچه پشت سرش بیرون آورد و برایم شعر خواند. وقتی به وسط آمد غم در او یافتم و ناگهان صورتش پر از اشک شد به طوری که از خواسته ام پشیمان شدم و او هم شعر را تمام نکرد.

تقریبا یک ماه از آمدنم می گذرد که یک بار دیر سر کار آمدم. ساعت قبل از ۱۰ بود که رسیدم تو خیابون و مغازه خیلی ها رو جمع کرده بود. تعجب کردم یه بار ترسیدم. فکر کردم اتفاق وحشتناکی افتاده است دویدم و خودم را از وسط توده به داخل مغازه پرت کردم و متوجه شدم که اهالی در بیست متری شهرداری هستند آنها می ترسیدند کوه بالای سرشان بیفتند و یکی آنها را راهنمایی کرد و اوس هادی قرار بود درد دل آنها را در روزنامه منتشر کند اما یکی به سراغ آنها رفت.
هر چه بود، آن تابستان با شیرینی های ناشناخته گذشت و من حقوق خوبی گرفتم. اما گاهی که این اتفاق می افتاد، می رفتم با راننده صحبت کنم و یک فنجان چای در یک لیوان باریک لذت عجیبی می داد.
…..
آخرین باری که از لین چهار حصیر آباد گذشتم چند سال پیش بود. ناخودآگاه چشمم به مغازه ای افتاد که سال ها تعطیل بود. روسری از وسط تا شده بود و سوراخی روی آن بود. چند کاشی از پایین شکسته بود و قفل کنار بار زنگ زده بود. لحظه ای ایستادم. از پیاده رو تا دیوار مغازه رفتم، معلوم بود خیلی وقته که هیچکس نیست. فقط چند کاغذ اطلاعاتی که زرد شده و به آجرها چسبانده شده بود. گزارشی با عنوان توجه من را جلب کرد؛ «آقای شهردار اینجا داریم میمیریم» و زیر آن نوشته شده بود: هادی فراز!
لحظه ای گوشی مسعود را گرفتم و بدون مقدمه از او درباره اس هادی پرسیدم، متعجب گفت:
– خیلی وقته خبری ازش ندارم ولی شنیدم یکی از چشماش سیاهه ولی هنوز با الف دیگه میخونه و مینویسه.

پاورقی:
زولبیا: نوعی شیرینی مانند زولبیا که به صورت دایره‌ای بریده می‌شود و هرکس مهارت داشته باشد می‌تواند قسمت بزرگ‌تری از میل را بگیرد و آن را نشکند.